پیرم میکنند
و تو!
تو
تو
تو
...
تکرار تو
واژۀ نو میخواهد.
اصلا پروندۀ این شعر
همینجا مختومه است!
همین جا
روی این میز
که هیچ چیز روی اش نیست
جز یک زیر سیگاری پُر،
پاکتی سیگار
و فندکی که همیشه با سومین زدن
آتش میگیرد.
[ شنبه بیست و نهم بهمن 1390 ] [ ] [ مجتبی الیاسی گماری ]
[ ]
قناری برد نامت را
درخت سبز انجیر حیاط
افراشت قامت را .
نسیمی میگذشت از شاخ و برگش
یاد من آورد :
دستانم،
که می افشاند بر دوشت
حریر گیسوانت را .
[ یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390 ] [ ] [ مجتبی الیاسی گماری ]
[ ]
۱
امشب ،
میان اینهمه دفتر
تو را می جویم
تورا می خوانم .
بوسه هایت را اما
کم می آورم .
۲
فردا دوباره می آئی
انگار بهار
و من دوباره سبز خواهم شد
کنار آنهمه انتظار .
۳
میخواهم عصبانی نشوم
تا ده میشمرم .
تو را که بخواهم،
تا چند بشمرم ؟
۴
عاشقی ؛
کوچۀ تاریک و پر از حادثه ایست ،
که گذشتن مشروط ؛
به هوائی در سر
و خلوصی بر کف .
زندگی ؛
کوچۀ تاریک و پر از حادثه ایست ،
که گذشتن مشروط ؛
به چراغی در دست
و امیدی در دل .
۵
دوستت میدارم .
دوستت میدارم ،
نه به اندازۀ یک اقیانوس
یا به اندازۀ دنیا ،
کمتر.
من به اندازۀ یک بوسۀ نمدار بلند
وقت جان دادن لبهای تو به شعر فروغ
آندمی را که تو
«معشوق من» اش میخوانی
دوستت میدارم ...
۶
شب ،
لباس خوابم
روز ،
رویای شبانه ام .
۷
باز من ماندم و یک حسرت سرد
یاد تو
چشم دلم را تر کرد .
کاش می فهمیدم ؛
از تو تا سینۀ من
فاصله
چند دم و بازدم است .
روز دیدار تو نزدیک
ولی وقت کم است .
[ یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390 ] [ ] [ مجتبی الیاسی گماری ]
[ ]
کتابهای : گریستن ترانه ی خوب ماست. و : کسی بی قرار گریه نیست.
خواندن این مجموعه ها را به ادب دوستان توصیه میکنم و برای دوست و استاد بزرگوارم جناب ذوالقدر آرزوی توفیق دارم.


[ سه شنبه هجدهم بهمن 1390 ] [ ] [ مجتبی الیاسی گماری ]
[ ]

مرا ، آتش صدا کن تا بسوزانم سراپایت
مرا باران صلا ده تا ببارم بر عطش هایت
مرا اندوه بشناس و کمک کن تا بیامیزم
مثال سرنوشتم با سرشت چشم زیبایت
مرا رودی بدان و یاری ام کن تا در آویزم
به شوق جذبه وارت تا فرو ریزم به دریایت
کمک کن یک شبح باشم مه آلود و گم اندرگم
کنار سایه ی قندیل ها در غار رؤیایت
خیالی ، وعده ای ،وهمی ، امیدی ،مژده ای ،یادی
به هر نامه که خوش داری تو ، بارم ده به دنیایت
اگر باید زنی همچون زنان قصه ها باشی
نه عذرا دوستت دارم نه شیرین و نه لیلایت
که من با پاکبازی های ویس و شور رودابه
خوشت می دارم و دیوانگی های زلیخایت
اگر در من هنوز آلایشی از مار می بینی
کمک کن تا از این پیروزتر باشم در اغوایت
کمک کن مثل ابلیسی که آتشوار می تازد
شبیخون آورم یک روز یا یک شب به پروایت
کمک کن تا به دستی سیب و دستی خوشه ی گندم
رسیدن را و چیدن را بیاموزم به حوایت
مرا آن نیمه ی دیگر بدان آن روح سرگردان
که کامل می شود با نیمه ی خود ، روح تنهایت
[ سه شنبه هجدهم بهمن 1390 ] [ ] [ مجتبی الیاسی گماری ]
[ ]
کتاب اربۀ زندگی نوشتۀ نویسنده خوب خوزستانی هوشنگ بهداروند به جوهر طبع آراسته شد. این کتاب با نام جالبش حاوی ۲۵ داستان کوتاه از این نویسنده است که کتاب شعری را در کارنامه هنری خود دارد.
هوشنگ بهداروند در مقدمه کتاب ، جرقه های نوشتن خود را بعد از لطف خدا، مدیون مهرنساء باران پور، مادرِ مادربزرگ خود است که با مَتَلهای خود پلی ساخته بود بین خودش و دنیای شگفت انگیز داستان. او میگوید این کتاب آمیخته ایست از اشکها و لبخندها. و براستی که این شاعر و نویسندۀ خوش اخلاق و ساده، مخزن احساسات انسانیست.
چاپ این کتاب را به این دوست عزیز و دوستداران ادبیات این خطه تبریک میگوییم و امیدواریم او را در قله های ادبیات این سرزمین ببینیم.
کتاب ارابه زندگی با تیراژ ۱۰۰۰ نسخه و توسط دارالکتاب جزایری قم و در ۱۱۲ صفحه هم اکنون در کتابفروشیهای شوشتر و حومه موجود است.
[ پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390 ] [ ] [ مجتبی الیاسی گماری ]
[ ]
(١)
انسان بر صخره های کشیده جان می کَند
و این، یعنی عقاب
(٢)
و آخر ندانستم
انسان در ستایشِ سنگ سکوت کرده
یا سنگ در ستایشِ انسان
...
و با فرودِ تازیانه بر شقیقه
هردو مُرده بودند
اینسا ن
آسان
سنگ و انسان
(۳)
همیشه در سایه ی رود
شیهه ی اسبان سنگ می شود
سنگی برای پیشانی
سنگی برای خفتن تا همیشه.
و تا همیشه،جهان
منظومه ای از سنگ در شیهه ی اسبان
و رویا در اَرغوانِ آتش ها
و رود که در خوابِ سنگ
همیشه در گذر
با سایه هاش
با رنگ هاش،برای خفتــــــتن تا همیشــــــه
و تا همیشه/ جهان
سنگی به،یادمـــــــان.
(۴)
اکنون
مرگِ شعـــر
بر سنــــــگ
و بر سنگ هــا،
مرگ
و بالی گشوده از عقاب
و شاخه ای یاس ، مانده به جای ،
و اکنون آغازِ شعر
بر سنگ
حرف آخر:
همه چیز با عقاب آغاز می شود
و با سنگ ،تمام
قاسم آهنین جان (تابستان ۱۳۸۹)
[ پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390 ] [ ] [ مجتبی الیاسی گماری ]
[ ]

سلامت را نميخواهند پاسخ گفت
سرما در گريبانست.
كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را.
نگه جز پيش پا را ديد، نتواند،
كه ره تاريك ولغزانست.
و گر دست محبت سوي كس يازي،
به اكراه آورد دست از بغل بيرون؛
كه سرما سخت سوزانست.
نفس، كزگرمگاه سينه ميآيد برون، ابري شود تاريك.
چو ديوار ايستد در پيش چشمانت.
نفس كاينست، پس ديگر چه داري چشم
زچشم دوستان دور يا نزديك؟
مسيحاي جوانمرد من! اي ترساي پير پيرهن چركين؟
هوا بس ناجوانمردانه سردست…آي….
دمت گرم و سرت خوش باد!
سلامم را پاسخ گوي، در بگشاي!
منم من، ميهمان هر شبت، لولي وش مغموم.
منم من، سنگ تيپا خورده رنجور.
منم، دشنام پست آفرينش، نغمه ناجور.
نه از رومم، نه از زنگم، همان بيرنگ بيرنگم.
بيا بگشاي در، بگشاي، دلتنگم .
حريفا! ميزبانا! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج ميلرزد.
تگرگي نيست، مرگي نيست،
صدائي گر شنيدي، صحبت سرما و دندانست.
من امشب آمدستم وام بگزارم.
حسابت را كنار جام بگذارم.
چه ميگوئي كه بيگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟
فريبت ميدهد، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست.
حريفا! گوش سرما برده است اين، يادگار سيلي سرد زمستانست.
و قنديل سپهر تنگ ميدان، مرده يا زنده،
به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود، پنهانست.
حريفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز يكسانست.
سلامت را نميخواهند پاسخ گفت.
هوا دلگير، درها بسته، سرها در گريبان، دستها پنهان،
نفسها ابر، دلها خسته و غمگين،
درختان اسكلتهاي بلور آجين،
زمين دلمرده، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه،
زمستانست.
[ سه شنبه یازدهم بهمن 1390 ] [ ] [ مجتبی الیاسی گماری ]
[ ]





